همسایه
لیلی ! چشمت خراج سلطنت شب را از شاعران شرق طلب می کند...
آهی کشید غمزده پیری سپید موی افکند صبحگاه در آیینه چون نگاه در لا به لای موی چو کافور خویش دید یک تار مو سیاه! در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد در خاطرات تیره و تاریک خود دوید سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود یک تار مو سپید! در هم شکست چهره ی محنت کشیده اش دستی به موی خویش فرو برد و گفت "وای!" اشکی به روی آینه افتاد و ناگهان بگریست های های! دریای خاطرات زمان گذشته بود هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید در کام موج، ضجه ی مرگ غریق را از دور می شنید طوفان فرو نشست، ولی دیدگان پیر می رفت باز در دل دریا به جستجو در آب های تیره ی اعماق خفته بود یک مشت آرزو...! فریدون مشیری به مناسبت رویت اولین تار موی سپید... 9/21/ 1390 حس جالبی بود...مثل یه بلوغ تازه جسمی! ترسیدم! یعنی دارم پیر میشم؟ آمده بودم کلی غر بزنم! کلی ناله کنم! یاد ان موقع هایی افتاده بودم که " تیریپ" ناله چقدر مد بود! چقدر در بورس بود! البته نه اینکه واقعاً برای غرها و ناله ها و بداخلاقی هام دلیلی نداشته باشم یا به خودم حق ندهم که غمگین و نگران باشم... به خودم حق ندهم که دلم یک مکالمه طولانی با روان شناس را نخواهد... نه! آخر دلم میداند چش است! دلم از کمبود هاش , سرکوب تمایلاتش, نگرانی هاش, فرارهاش و غصه هاش آگاه است...دلم میداند که چش است که از هر حس تازه ای می ترسد... دلم میداند چش است که دلش میخواهد یا رومی روم باشد یا زنگیه زنگ! یا پیله اش را محکم نگه دارد یا جوری شود که بزند و همه پیله ها را پاره کند... اینکه آدم بداند با اینکه نداند و در دنیایی از سوال دست و پا بزند توفیر می کند... بله! داشتم میگفتم! آمده بودم کلی غر بزنم و ناله کنم اما قبلش خیلی اتفاقی این نوشته را دیدم: کاشکی گاهی وقتا خدا از پشت اون ابر ها میومد بیرون دلم آرام شد... حس خوبی که در این نوشته کوتاه بود را شما هم احساس کردید؟! + شنیده بودم که : همنشین تو از تو به باید تا تو را عقل و دین بیفزاید! دیروز قبل نماز ظهر عاشورا با دوست سالهای دوری هم کلام شدم.حرف از درس و کنکور دکترا و تدریس و ... بود.خیلی راحت راجع به دکترا صحبت میکرد.خودش شاگرد اول دوره لیسانس عمران دانشگاه تهران بود و بدون کنکور فوق لیسانس گرفته بود.حالا فاصله ای افتاده بود بین دفاع و کنکور دکترایش...بسیار تشویقم کرد به خواندن برای دکترا و آینده کاری اش... دلم را روشن کرد. امروز به کسانی که به تحصیل تشویقم کرده اند فکر می کردم.شاهده برای لیسانس, حامد برای فوق لیسانس و حالا سارا برای دکترا... جالب اینکه هر سه نفر از افراد بسیار موفق در تحصیل هستند... و جالب تر اینکه انسان هایی هستند معروف به فهمیدگی و شعور... البته ناگفته نماند که همیشه مشوق اولم پدرم بوده است... + خدا رو شکر من حسینم، تو هم حسینی، من می زنم، تو دفاع کن! آغاز سال 1991_اول اسفند 1369_ برای رژیم عراق برهه بسیار سرنوشت سازی بود. مردم علیه صدام قیام کرده، شهرهای نجف و کربلا را آزاد نموده، رژیم بعثی عراق را در آستانه سقوط قرار داده اند. نجف اشرف یعنی سرزمین علی(ع)، فاتح خیبر. و کربلای معلا یعنی قتلگاه حسین(ع)، مهتر شهیدان. ... و حال سپهبد، حسین کامل حسن المجید، و ماموریت ویژه باز پس گیری کربلا؛ به هر قیمت و به هر وسیله! فانوسقه اش را محکم کرد و گامهایش را با صلابت برداشت. گروهی از سران ارتش پشت سرش حرکت می کردند. سوار بر تانک شد و پیشاپیش سران ارتش سرکوبگر عراق به راه افتاد... مقصد، کربلا! این اولین بار نبود که شانه های خیابان های اطراف حرم، زیر چرخهای دندانه دار تانک های عراقی له میشدند، اما اولین بار بود که کسی با تانک در مقابل آستان مقدس حسینی می ایستاد و فریاد میزد: «من حسینم، تو هم حسینی؛ من میزنم، تو دفاع کن!» او این کلمات را بر زبان راند و اولین گلوله تانک را مستقیما به گنبد مطهر شلیک کرد! مردم سراسیمه از وحشت به حریم حرم پناه بردند و او گلدسته ها را نیز به گلوله بست. آنگاه وارد حرم شد و تا می توانست از مردم کشت و قتل عام کرد. آنروز خون شهیدانی دیگر با خون سیدالشهدا گره خورد و کربلا دوباره چشم به مظلومیت مظلومانی دیگر دوخت. شپهبد، حسین کامل حسن، زد و امام حسین(ع) دفاعی نکرد.او مست از این پیروزی بزرگ نزد صدام حسین بار یافت و مدال عالی عراق را از آن خود ساخت. چیزی نگذشت که سه اتفاق، یکی پس از دیگری، در عراق رخ داد که پیش از آن هیچگاه سابقه نداشت. اتفاق نخست: پنجشنبه 17/5/1374 حسین کامل حسن، به همراه همسرش رغد، دختر صدام، حسن کامل حسن، در کنار همسرش رعنا، دختر دیگر صدام، به اتفاق حدود سی نفر از خویشان و اقوام، به صورت دسته جمعی به اردن پناهنده شدند! در تاریخ 21/5/1374 خبرگزاری فرانسه این خبر را از قول حسین کامل حسن به همه جهانیان مخابره کرد: «من از افسران ارتش عراق، افسران گارد جمهوری، افسران گارد ویژه و کارکنان عالی رتبه همه جامعه عراق می خواهم که خود را برای نقطه عطف مهمی آماده کنند که از عراق کشوری نوین خواهد ساخت. کشوری که با جامعه بین المللی و به ویژه عراق ارتباط معقولی برقرار کند.» آیا این یک بازی سیاسی بود؟ این سناریو از جانب حزب بعث و یا شخص صدام طراحی شده بود؟ پاسخ این سوالات در هاله از ابهام قرار داشت. هرچه بود این دو برادر، دامادها صدام و دست راست و چپ او، در اردن ماندن و مهمترین اطلاعات نظامی عراق را در اختیار جاسوسان آمریکایی قرار دادند! اتفاق دوم: 1/12/1374 بهت و حیرت جهانیان! شگفتی سیاستمداران عالم و تیتر اول روزنامه های دنیا: سپهبو سابق، حسین کامل حسن، به همراه همه کسانی که به اردن پناهنده شوده بودند به عراق بازگشتند و مورد عفو صدام حسین واقع شدند! دو روز بعد رادیو و تلویزیون بغداد اعلام کرد: دختران صدام از شهرانشان جدا شدند. و مردم ماندند و انتظار... انتظاری سخت که تاریخ هم آن را بر نمی تابد. اتفاق سوم: فرجامی خونین؛ 4/12/1374 اعلان عام: حسین کامل حسن، برادرش حسن کامل حسن و همه پناهندگان به اردن به دست خانواده های خود کشته شدند. این قتل عام توسط عشیر از خاندان عبدالغفور آل بومجید و آل ابوسفیان صورت پذیرفت. آنان اعلام کردند شاخه خائن خانواده قطع شده و عفوی که دولت به آنها داده، آنان را از مجازات مرگ معاف نمی کند... در این میان هر کسی کار خود را می کردآ آنان بیانیه حماسی خود را می خواندن که ما سرهای این خائنان را به رئیس جمهور و رئیس حزب بعث عراق هدیه می کنیم تا این ننگ بزرگ را از خانواده پاک کرده و وفاداری خود را ثابت کنیم. سید مظلومان عالم با لبهای خشکیده زمزمه می کرد: من حسینم، تو هم حسینی! حالا من میزنم، تو دفاع کن! و من صدای در و دیوار این حرم را میشنوم که میگویند: دیدی که خون ناحق پروانه، شمع را چندان امان نداد که شب را سحر کند! منبع: کتاب می شکنم در شکن زلف یار/ نویسنده حسین سرو قامت صفحات 152.153،154
و گوشم رو محکم می گرفت و داد می زد که
آهـــــــــــــــــای !!!
بگیر بشین سر جات
اینقده غر نزن...
...همینه که هست!
بعد یک چشمک می زد و آروم توی گوشم می گفت
همچی درست میشه... 


