همسایه

لیلی ! چشمت خراج سلطنت شب را از شاعران شرق طلب می کند...

خدایا سپاس..

به خاطر سالی که به " خیر" گذشت...

به خاطر سالی که " خوب" گذشت...

به خاطر آدمهای خوبی که به زندگی ام پا گذاشتند...

به خاطر آدم های خوبی که حضورشان و وجودشان و مهربانیشان در زندگی ام تثبیت شد...

به خاطر خودت...ماچ

ممنون قلب

سال نو برای همه آنان که می شناسم و نمی شناسم... سرشار از شادمانی بادا... قلب


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط همسایه نظرات |

دریا دریا مهربانیات را میخواهم

نه برای دستهام

نه برای موهام

نه برای تنم

برای درخت‌ها

تا بهار بیاید.

و تو فکر می‌کنی

زندگی چند بار اتفاق می‌افتد؟

و تو فکر می‌کنی

یک سیب چند بار می‌افتد

تا نیوتن به سیب گاز بزند

و بفهمد

چه شیرین می‌بود

اگر می‌توانستیم

به آسمان سقوط کنیم؟

چند بار؟

راستی

دریای دست‌هات

آبی زمینی است؟

می‌دانی

سیاه هم که باشد

روشنی زندگی من است.

و تو فکر می‌کنی

من چند بار

به دامن تو می‌افتم؟

...

من فکر می‌کنم

جاذبه‌ی تو از خاک نبوده

از آسمان بوده

از سیب نبوده

از دست‌‌هات بوده

از خنده‌هات

موهات

و نگاه برهنه‌ات

که بر تنم می‌ریخت.

 

عباس معروفی

 

+من آدم عجیبی هستم... دلم لک می زند برای دوست داشتن...برای ابراز دوست داشتن...

دلم مهربانی میخواهد... نه همان قدر که دیگران به من...بیشتر من به دیگری... حتی!

دلم لک می زند برای کسی که دوست دارم چیزی بخرم...

با دست هام چیزی درست کنم برایش...

دلم لک میزند موهای کسی را به هم بریزم...

که بگویم دوستت دارم و نرنجد...

نگرخد...

دلم لک می زند برای داشتن کسی...

اینکه مهربانی اش را داشته باشم...

ایمن باشد حضورش...

ایمن باشد دلم از ماندش... مطمئن باشد...

 

دلم مهربانی کسی را میخواهد...که مدام به یادم بیاورد که دوستم دارد...

که بگوید می ماند...ماندنیست...

 

دلم مهربانی کسی را میخواهد که با به خاطر آوردن نامش دلم گرما بگیرد...

دلم دلتنگی می خواهد... دلتنگی برای کسی که دلش برای دلم تنگ میشود...

 

آیا این بار هم دیر میشود؟


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط همسایه نظرات |

 

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن

یک امشبی با من بمان، با من سحر کن

بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را

کج کن کلاه، دستی بزن، مطرب خبر کن 

گل های شمعدانی همه شکل تو هستند

رنگین کمان را بر سر زلف تو بستند 

تا طاق ابروی بت من تا به تا شد

دردی کشان پیمانه هاشان را شکستند

تو میر عشقی عاشقان بسیار داری

پیغمبری، با جان عاشق کار داری...

 

 

                    محمد صالح علا  حمدصالح علا

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط همسایه نظرات |