همسایه
لیلی ! چشمت خراج سلطنت شب را از شاعران شرق طلب می کند...
ما چون دو دریچه ، رو به روی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم... من و تو , دو تا همسایه ایم... قسمت نشد یک خانه هم باشیم! خانه شما آباد تر بزرگتر و پر نور تر است...خانه من کوچک تر, تاریک تر... خیلی وقت است پنجره های دلمان رو به روی هم باز است , هر روز سلام و پرسش و خنده... هر روز تو می آیی , من سلام می کنم تو میخندی و دست تکان می دهی... سلام سلام... با هم حرف می زنیم... میخندیم ...گاهی فقط گاهی جر و بحث می کنیم... بیشتر اخم میکنیم تا غرغر... بعد دوباره آشتی و چشمک و قربان صدقه... گاهی که من دلم میگیرد تاکمر ازپنجره ها خم میشویم می گویی " ببین این پایین چه خبره...! " ادمها , ماشین ها, شیطنت ها , روزها... همه که میگذرند...همه را نشان من میدهی... زندگی از میان خانه های ما رد می شود...مثل رود... مثل جویبار... ولی خانه ما اینقدر بلند هست که خیس این رودخانه ها نشود... مگر گاهی که سیل می اید... اما... باز هم لبخند تو و دستهای بلندت که از ان سوی پنجره به سمت من دراز می شود ارامم می کند و سیل عبور می کند... گاهی یک هو می گویی: " اوووووووووووه! اونجا رو نگا کن! " بعد یه جای دور را نشان می دهی...یه درخشندگی بزرگ که هم من میدانم چیست و هم تو و تنها "ما" می دانیم... من غرق تماشا می شوم و تو پشت چشمهات چیزهای غریبی می درخشد... گاهی تو از کنار پنجره می روی همسایه... گاهی صدایت می کنند...گاهی کار داری... من اما همیشه همه کارهایم را پشت پنجره انجام میدهم تا حتی یک لحظه هم دیدنت را از دست ندهم... ولی تو کار داری ...گاهی باید نباشی... تقصیر تو نیست ها... تقصیر من است که هیچ کس از پشت سرم صدایم نمیکند تا از کنار پنجره لحظه ای کنار بروم... تقصیر تو نیست.. من زیاد دلم تنگ می شود... من... مثل کودکی که مو ندارد... مثل پسربچه ای که نا ندارد... مریض است ... کچل شده است... دلم دوچرخه ای می خواهد که سرم گرم شود... وگرنه نداشتنت که یادم نمی رود... خسته ام و هربار که خسته ام... همانا حیات دنیا جز بازی و بازیچه نیست می اید... من خسته ام... هر شب گریه ام می آید... کجایی ...؟ لیلی! چشمت خراج سلطنت شب را از شاعران شرق طلب می کند من آبروی حرمت عشقم هشدار... تا به خاک نریزی * لیلی! پر کن پیاله را آرام تر بخوان آواز فاصله های نگاه را در باغ کوچه های فرصت و میعاد! * بگشای بند موی،بیفشان شب را میان شب با من بدار حوصلا،اما نه با عتاب! رمز شبان درد شعر من است! * گفتی: -گل در میان دستت می پژمرد گفتم: -که خواب در چشمهایمان به شهادت رسیده است * گفتی که: -خوب ترینی آری خوبم شعر ترم تاج سه ترک عرفانم درویشم خاکم * آئینه دار رابطه ام ! بنشین بنشین کنار حادثه،بنشین! یاد مرا به حافظه بسپار اما...نام مرا بر لب مبند که مسموم می شوی من داغ دیده ام * لیلی! از جای پای تو بر آستانه ی درگاه بوی فرار می آید آتس مزن به سینه ی بستر با عطر پیکر برهنه ی سبزت * بنشین بانوی بانوان شب و شعر خانم لیلی! کلید صبح در پلکهای توست * دست مرا بگیر از چار راه خواب گذر کن بگذار و بگذریم زین خیل خفتگان! دست مرا بگیر تا به سرایم در دستهای تو بال کبوتری ست. * لیلی! من آبروی عاشقان جهانم هشدار...تا به خاک نریزی من پاسدار حرمت دردم چشمت خراج می طلبد آنک خراج * لیلی! وقتی که پاک میکنی خط چشمت را دیوارهای این شب سنگین را در هم شکسته وای...که بیداد میکنی وقتی که پاک میکنی خط چشمت را در باغهای سبز تنت شب را آزاد میکنی لیلی! بی مرز باش دیوار را ویران کن! خط را به حال خویش رها کن * بی خط و خال باش با من همیشه ترین باش بارید شب بارش سیل اشک ها شکست خط سیاه دایره ی شب را خط پاک شد گل در میان دستم پرپر زد و فسرد در هم دوید خط ویران شد! * لیلی! بی مرز عشق بازی کن! بی خط و خال باش با من که خوب ترینم با من که آبروی عشقم با من که شعرم شعرم شعرم وای ...در من وضو بگیر سجاده ام ، بایست کنارم رو کن به من که قبله ی عشاقم * آنگه نماز را با بوسه ای بلند قامت ببند * لیلی! با من بودن خوب ست من می سرایمت... "نصرت رحمانی "

