همسایه

لیلی ! چشمت خراج سلطنت شب را از شاعران شرق طلب می کند...

خواب ها گاهی از بیداری گویاترند...

خواب دیدم قراری گذاشته بودیم که هم را ببینیم. منتظر در اتاقی نشسته بودم ولی هرچه بیشتر می نشستم کمتر می امدی! به ساعت نگاه کردم . نزدیک ظهر بود.گفتم شاید منتظری 12 شود اذان بگویند نماز بخوانی و بعد بیایی.امدم بیرون دنبالت.دیدم نشسته ای قران میخوانی.ساده ی ساده. روبرویت نشستم و گوش دادم.انگار برای من می خواندی مخاطب من بودم.گوش دادم.اما یادم نیست چه سوره ای بود که من بلد بودم.حتی یک کلمه اش را هم از من پرسیدی که ببین چه نوشته؟

خواندی و خواندی تا تمام شد.قرانت را پاره نکردی بلکه دو نیمه کردی.نیمی اش را به من دادی.من متعجب و خوشحال بودم که تو از قران خودت به من داده ای.

بعد صحنه عوض شد.جایی مثل مترو بود.سوار قطار بودم.باران از سقف مترو می بارید.دنبال جایم بودم که بنشینم.اما هر طرف که میرفتم باران از سقف تند و شدید روی سر من میریخت... باران خوبی بود. به بیرون که نگاه دیدم دیدم شمیم- دوستم- روی سکوی کنار ریل ایستاده .مرا که دید با تعجب و هاج و واج نگاهم میکرد انگار که بگوید تو چرا انجایی...؟

 

دنبال تعبیر خوابم بودم...اما انگار هیچ کس معنی خوابش را بهتر از خودش نمی داند( گاهی)

ندیدمت... مثل همه این مدت که قرار گذاشتیم و نشد... نمی دانم چه حکمتیست در این نشدن ها...ندیدن ها! اما می دانم که چیزی هست که عمدا نمی گذارد... وقتی گفتی که بازهم نشد... باران گرفته بود... هم در چشمهای من هم از اسمان...و محکم روی سر من می بارید...

و قطار... و قران...

می دانم سفری در پیش است که تو دیگر با من نمی ایی... و من باید جای خودم بنشینم...از قرانت به من دادی که هم بدانم قران را یادم نرود... هم بدانم که قران را همسفرم می کنی و دلم را گرم می کنی به همراهی اش و ...هم اینکه این قران را تو داده ای...

مثل همان قران کوچک سوغاتی که خوشحالم به بودنش و به , از تو هدیه گرفتنش...

این روزهای خوابهای خوب می بینم...

خیر است انشالا...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط همسایه نظرات |

دنیا روی مدار دلبریست که می گردد...

چند شب پیش بود که دوستی نو برایم از عشقی از دردناک می گفت.می گفت که تو و دیگری و جایی که بودیم همه مرا یاد عشق می اندازد... ان قدر قشنگ که دلم طاقت ندارد جای خالی اش را ببینم...گفت که گریه میکنم شب و روز... و هر شب "مزمل " می خوانم برای هر که دلش سوخته است این روزها و سالها...

دلم هوای دلبری کرد... هوای آنکه دلبری کرد... هوای همه انان که خوب دلبری می کنند... مرد اگر مرد باشد, زن اگر زن باشد , آدم اگر آدم , آیین دلبری را که آموخته باشد , ایین دلبری را بلد اگر باشد دنیا روی انگشت کوچک اشاره اش می گردد...

دنیا هم اگر نگردد دل آن کسی که گرفتارش شده می گردد و چه کسی است که نداند دل هر انسانی می تواند عالمی اصغر باشد...

دل کوچکی که میلرزد " بزرگ" می شود... هر چقدر که بیشتر بلرزد , هر چقدر که بیشتر بال و پر بریزاند , بزرگ تر میشود... عزیز تر می شود...

آن که کارش درست نمی شود یا" رسم دلبری " نمی داند یا دلبرش " دل بر " نیست...

من فکر می کنم در میانه تمام هنگامه های بزرگ حتماً چیزی خوب ان میانه دلبری کرده است که این چنین عاشقانه انسان ها را به اغوش اتفاق های بزرگ افکنده است...

آن که شب میان هجوم شمشیرهای آخته جای " محبوب" خفت دلش را قبلا باخته بوده است بی شک...

آن که میان دشت پر از بلا " ما رایت الا جمیلاً " شد حتما گرفتار رقص موی دلبری بر سر نی بوده است...

اینها خیلی بزرگ است قبول... اما انکه بعد عمری تن به ناپاکی دادن , بعد عمری تن فروشی دست مردی را گرفت و رفت پابوس و آب توبه بر سر ریخت...حتما جایی دلش را وانهاده به غمزه دلبری...

آنکه رسم دلبری را بلد باشد , آیین محبت را دانسته باشد... معجزه می کند به عشق... زیر کاسه کوزه دنیا می زند... دست می اندازد از انتهای قلب و هر چه سیاهی است در می آورد , می شوید به اشک و عشق...

آن که " خوب" دلبری می داند همه چیزش فرق می کند...

" رفتنش , امدنش, خنده اش, گریه اش , آشتی اش , قهرش,عشقش , نفرتش, دوری اش , نزدیکی اش, وصالش , فراقش, صداش , سکوتش, یادش, فراموشی اش, مهرش, کینه اش, خواندنش, نخواندنش و اصلاً بودنش و نبودنش... فرق می کند...سنگین است...سنگین است... "

آن که مهربانی در دلت کاشته است, تنها نسیمی که از سر کویش بر میخیزد برای اثبات بودنش و محبتش کافیست... حتی وقتی که دیگر نباشد حتی... تنش و روحش و نگاهش و صداش برای تو...

دنیا روی مدار دلبریست که می گردد...

+ وبلاگ همسایه را فیلتر کردند...پرشین بلاگ هم بی هیچ تذکر قبلی همه 100 و خورده ای پست و هزار و خورده ای کامنت را حذف کرد...

اگر چه ازین اتفاق خوشحال نیستم اما ... انشالا در این اتفاق خیری باشد...

شاید شروعی جدید!لبخند



 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط همسایه نظرات |