همسایه
لیلی ! چشمت خراج سلطنت شب را از شاعران شرق طلب می کند...
امشب تمام عاشقان را دست به سر کن یک امشبی با من بمان، با من سحر کن بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را کج کن کلاه، دستی بزن، مطرب خبر کن گل های شمعدانی همه شکل تو هستند رنگین کمان را بر سر زلف تو بستند تا طاق ابروی بت من تا به تا شد دردی کشان پیمانه هاشان را شکستند تو میر عشقی عاشقان بسیار داری پیغمبری، با جان عاشق کار داری... محمد صالح علا حمدصالح علا « عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبو شیئا وهو شرلکم والله یعلم وانتم لا تعلمون... » چه بسا چیزی را شما دوست ندارید و درحقیقت خیرشما در ان بوده وچه بسا چیزی را دوست دارید و در واقع برای شما شر است خداوند داناست و شما نمیدانید... سوره بقره ایه 216 + چند وقتی بود که غرق تاریکی بودم...غرق نا آرامی...غرق شده بودم در این روزهای پر تکرر دوار! این روزها که دل به دل ناامیدی داده بودم...جانم سیاه... روحم به هم پیچیده... هراز چند گاهی انگار یادم می رود دل به دل غم نباید داد... که غم دسیسه شیطان است... غم گرداب ناامیدی هاست... و ناامیدی کهنه ترین کالای بساط ابلیس... سخت گذشته این مدت...شکی نیست...اما ازین سخت تر ها را هم قبلا دیده بودم... پس... نباید این چنین می شد...این چنین خسته که من بودم...این چنین در هم شکسته! خوبم و می دانم هر چه پیش آید من بره ی کوچک خداوند هستم... و خداوند شبان من است.... پیامبر او را در بغل گرفت. خداوند گمشده ها را می یابد.وقتی گم شدیدی بایستید تا طعمه گرگ ها نشوید.چوپان خواهد آمد و شما را پیدا خواهد کرد. روزبه فهمید که نیافته است.یافته شده است! شکار نکرده است.شکار شده است... روزبه نخستین دیدارش را با رسول به یاد آورد که چگونه نتوانسته بود به عربی سخن بگوید و از شادی و شعف ابتدا به پارسی چیزهایی گفته بود و لحظه ای دور شده بود و پیامبر پرسیده بود چه کسی می داند که او چه گفت؟ یک یهودی از بنی قریفله که مدعی بود زبان پارسی می داند گفته بود: او به شما دشنام داد و رفت. و وقتی لحظه ای بعد روزبه در برابر پیامبر نشسته بود آن یهودی فکر می کرد که خشم پیامبر را نسبت به روزبه برانگیخته است ولی پیامبر با مهربانی و ملاطفت و احترام با روزبه سخن گفته بود و به روزبه خرما تعارف کرده بود و ... یهودی درمانده شده بود که چرا پیامبر بر او خشم نمی گیرد. پیامبر فرموده بود: او دشنام نداد او از حقیقت نبوت و پیامبری من پرسش کرد و ... یهودی خشمگینانه گفته بود: تو که خود پارسی می دانی چرا از من می خواهی تا ترجمه اش کنم؟ و پیامبر فرموده بود: جبرئیل سخنان او را برایم ترجمه کرد و من از جبرئیل خواستم تا به او عربی بیاموزد و از همانجا همه فهمیده بودند که موقعیت روزبه در نزد پیامبر موقعیت خاصی است... از کتاب او سلمان شد... + این بار که از اتوبان ساوه به تهران می گذشتم .نخوابیدم.به جاده نگاه می کردم و به بیابان های اطراف...و به همه جا خاک...همه جا عریان... یک روز تمام بیابان ها سبز می شوند... تمام سبزه ها گل .... آن روز می آید... نزدیک است...نزدیک است... + مهربانی ات جامه ایست که عریانی مرا می پوشاند... دارم به مکالمه ای که داشتم فکر می کنم... دارم فکر می کنم چقدر خوبست که به همدیگر اجازه حرف زدن میدهیم... + من ابراز کردن حس هایت را دوست دارم... اگر زندگی مثل یک صفحه کاغذ نوشته شده باشد گاهی بعضی سطرها از همه پررنگ ترند.... روزی یاد گرفتم : کل کل بیهوده نکنم.انرژی و وقتم ارزشی بیش از اینها را دارد... سکوت گاهی جواب مناسب تری ست... روزی یاد گرفتم: روابط را بر اساس سود و زیانش بسنجم... جایی که یک رابطه ضررش بیش از سودش شد و هیچ حاصلی جز سلب آسایش و آرامشم نداشت آن رابطه را کنار بگذارم... روزی یاد گرفتم: من برای نجات هیچ کسی پا به این دنیا نگذاشته ام! خودم را بیخود درگیر زندگی این و آن نکنم... ( این با کمک فرق می کند) این سه جمله هر کدام داستان و تاریخی پشت سرش دارد... مثل نتیجه گیری اخلاقی پایان یک داستان طولانی... آسان به دست نیاوردمشان... آسان به من گفته نشده اند... این سه جمله کلیدی... در کنار بی شمار جمله های مفیدی که در زندگی ام شنیده ام... خیلی به کار این روزهام می آید... گفتم شاید شما هم مثل من از اینها استفاده کنید.. +ترجیح میدهم دوستی هایم تا وقتی استمرار داشته باشند که مایه ی آزار خودم یا طرف مقابلم نشوند... فمینیست های موج دوم شعاری دارند معروف! اینکه : " هیچ امر شخصی ای وجود ندارد! هر چیز شخصی ای سیاسی است! " سوژه یادداشت قبلی که به ذهنم رسید احتمال دادم که در ذهن خوانندگانم دو برداشت پیش بیاید .یکی اینکه: " فلانی چقدر سطحی است! دیدن یک موی ناقابل سپید و نوشتن یک یادداشت؟!! خب که چه؟ به ما چه مربوط؟!" و دیگری اینکه:" فلانی چقدر خودش را تحویل می گیرد!! کوچکترین امر شخصی اش را قابل عرض به عموم می داند! " اما حقیقت این بود که نه از سر تفنن آن مطلب را نوشتم و نه از سر خود شیفتگی! گاهی اتفاق هایی که در زندگی می افتند به قدری ساده اند و به سادگی از کنارشان می گذریم که بعدها هیچ وقت یادمان نمی آید اولین بار کی بود؟ اولین دندانی که افتاد..اولین باری که از دلتنگی گریستیم... اولین باری که دوست پیدا کردیم...اولین باری که مویمان سفید شد...اولین باری که... هدف از نوشتن آن یادداشت آن بود که یادم بماند و یادتان بیاید که این اتفاق های ساده زندگی پیش درآمد اتفاق های دیگری اند... نوعی گذار از چیزی به چیزی! + دلم دلتنگی کسی را می کند که اگر چه هیچ وقت ندیدمش ولی گاه گداری به خوابم می آمد ... یا وجود نازنین خودش یا هر چه به " او" مربوط بود... چرا این همه وقت است به خوابم نیامده اید... دلم تنگ شده... + دلم نوشتن میخواهد... از چیزهایی که روی قلبم است و جایی میان حنجره و قفسه سینه ام... چیزهایی که به کسی نمی شود گفتشان... مگر به وقتش شاید... یادداشت رمز دار بعدی ام را به این دلیل می نویسم تا روزی اگر وقتش رسید بازش کنم و بازگویش...دعایم کنید لطفا... تقدیم به دوستان عزیزم: آواز فراق از جناب علیرضا قربانی

گاهی برای کاری نیت می کنیم و آن عمل را انجام می دهیم ... غافل از اینکه بین نیت و کار ما و پیامدها و منظره ای که از کار ما در معرض دید دیگران قرار میگیرد...چقـــــــــــــدر فاصله است…
دارم فکر می کنم که گاهی حرفی رو میزنیم ( با نیت خوب) و برداشت دیگران چقــــــــــــدر حرف ما را بد نشان میدهد... چیزی حدود 180 درجه بر عکس ... 
دارم فکر می کنم چقدر خوبست که گاهی به به حسن نیت هام هم اعتماد می کنیم...

دارم فکر می کنم خوبست گاهی آن قدر شهامت دارم که بگویم من اشتباه کردم...من به منظره ی کارم نگاه نکرده بودم...
ببخشید!


بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچههای شهر
حضورِ مرا دریابند.

